سه شنبه 96/2/5
دیروز که تعطیل بود به پیشنهاد همسرجان خودمان رو سپردیم به دل طبیعت و رفتیم تا گشت و گذاری در یکی از روستاهای نه چندان شناخته شده تهران و البته با معرفی همکار همسرمهربان بزنیم. صبح اول وقت سفر یک روزه ی ما شروع شد و بعد از اینکه به سختی و با کلی دور زدن و چرخش گم کردن مسیر رو بالاخره وارد جاده ی اصلی شدیم همین که 4 کیلومتر رفتیم جلوتر انگار فرسنگ ها از تهران فاصله دارم و دنیایی دیگر را تجربه نمودیم. آرادی که هر لحظه از دیدن کوه و طبیعت لذت میبرد و هر چند دقیقه یکبار میگفت: مامان اینجا شماله داریم میرم شمال. بعد از جلو رفتن حدود پونزده دقیقای به آدمکای سنگی رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم ویه گوشه ای دنچ نشستیم و مشغول صبحونه خوردن شدیم و از ا...














